کوه را یک سالی در وجودت میکشی،یعنی میگذاری کشته شود ،درین مدت نه تنها با هیچ کوهی سنگی دم خور  نمیشوی حتی دریچه فیلم کوه را هم پایین می آوری ،حتی  کوه مصور را هم نمی بینی 

،هر صعودبزرگی سخت ،طاقت فرسا ،مرگ آسا و کشنده  و لذت بخش است.و این بزرگترین صعود نارفته ات می شو د.کوهی که دوستش داری که می پرستیش !!حتی از کنارشم رد شوی بهش نگاه نکنی!!!!

گاهی از خودت وحشت میکنی و گاه تعجب .و گاهی ....

مدتی با پولاد سرد دست و پنجه نرم میکنی ..

مدتی زیر آبی  میروی سراغ آب و آببازی ...

و خود به از هر کس میدانی که تو اهل کوچه و خانه و خیابان نیستی.

اندوه پیله میبندد.درد ادامه دارد هنوز ..درد مثل قیری سیاه که می چسبد به لباس ودیگر پاک شدنی نیست  به لباس روحت می چسبد و جزیی از آن می گردد و اندک اندک تمام روحت را در بر میگیرد وتبدیل میگردی به سیاهه ای از قیر اندوه ...

باید بروی یک جایی دور ....از وقوع نابهنگام و بی موقع حادثه می ترسی .آن سوی این خانه های ماتم زده ...در گوشه ای از خستگی برگ و باد و باران چشم انتظار  بیهوده مقصدی نامعلوم خواهی رفت ..سوی آن همه راه ..بی راه...آن همه سنگ ..در گوشه ای دور  ودلتنگ. آن همه برف  پر حرف.اندکی طبیعی است که از طلوع نابهنگام برگ و باد خزان بلرزی و سبک بر خیزی و بروی به زیارت سنگ بروی به زیارت باد .

و 

اما تنها سنگست ..تنها دره های مخوفست ...تنها صخره های عظیم است که می توانی برای اندکی و فقط و فقط اندکی در کنارش بیاسایی.بیاسایی؟!کوه که جای آسودن نیست  ..برای اندک زمانی حس خوبی و شاید حس بدی از آن گونه دگر بیابی .

در سفر ساده و کشدار شب می شود سوالهایی آهسته پرسید 

با کلمه باسنگ همرنگ

 

باز را نمی شود در خانه زندانی کرد.

عقاب را نباید و نشاید در گوشه سلول  خانه انداخت .

گوشه خانه که مامن پلنگ نیست.

آدم به آدم نمی رسد ولی به کوه می رسد.

............................

طناب 

بعضی از طناب بالا می روند .بعضی با طناب بازی میکنند و بعضی طناب بازی میکنند و بعضی طناب با آنها بازی میکند .و تو تک طناب را در کنار میگیری .طنابی مهجور بوداز تو.

طناب که رخت آویز زنانه نیست که در گوشه خانه باشد .طناب که اسباب بازی نیست.طناب طناب است .نباید در خانه بپوسد.اگر هم قرار است بپوسد ،باید در روی صخره ای ،سنگی ،تیغه ای حفره ای باشد .

طناب را باید مثل یک درد ادامه دار روی دوش انداخت و در گوشه ای از صخره ای ،غاری ،مغاری ،اشکفتی از بالا رو به پایین صعود کرد و یا از پایین به بالا سقوط کرد....

بی ستون

و اینچنین بیستون دوباره پناه می آورد بر تو و تاریخ و جغرافیا در هم  می آمیزدد و تو می دانی که این هجرت دوباره به معبد بیستون را دگر بازگشتی نیست ....سفر یست بی فرجام

 طنابی از اندوه دایم  و یک کوله پشتی زخم  و چند تکه آهن سنگین درد به خود میبندی

بالای تاشی از اینجا دور.

  در سایه سار سکوت سنگی  

یک پیاله مغموم چند حبه قند تلخ یک مشت چای سیاه تاریکی و در حوالی همین پاییز به خلوتکوه خود بر میگردی بدون هیچ پیشوازی

از طعم تشنگی چند تکه آب می نوشی و در تاریکای شب با خرسی، ماری ،عقربی همکلام سفره می شوی...

روبروی چند ستاره مرموز سیاه

دور از روز

وبعد انگار ...

هیچ اصلا هیچ...