بها رآمد ولی شادی نیاورد

   حالت زنده پوست کندن را شنیده اید؟سردم است .عجیب سردم است .در حالیکه هوا اصلا سرد نیست .خودم را مچاله کرده ام .به سایه موهوم خودم زل زده ام . سایه ام  زل زده بهم .کلمات به حالت برجسته دارند به من حمله ور می شوند .حالت سپاه دشمن را گرفته اند .فریاد دلخراش مرگ آور شان را میشنوم.همین که از زبان خودم خارج می شوند یا ازدستم رها می شوند:کمانه کرده و با شدت و حدت بیشتری ضربه های سنگین خود را بر من فرو می کوبند .و بدون هیچ توجهی به صاحب خود و این که از ذهن منحوس من  بیرون پریده اند .گاهی آدم از نشخوار کردن حرفهای خودش هم واهمه دارد گاهی از خودش می هراسد .گاهی آدم از افکار خودش نفرت دارد .گاهی آدم حرفهای خودش را نشنیده می گیرد .گاهی آدم در افکار خودش دست و پا می زند .گاه آدم دوست دارد با لگد بزند تو ذوق افکارش .گاهی آدم دست به سینه افکار خودش میزند .گاهی باید دست روی دست گذاشت .گاهی باید دست روی فکر  خود گذاشت .گاهی باید دست رد زد به هر چه فکر که تو ذهنت می گذره .گاهی با ید نگذاری فکری از  ذهنت بگذره.گاهی باید از ذهن خود گذشت .گاهی باید از همه چیز گذشت .گاهی گذشت خصلت فکر آدمی نیست .گاهی فکر از هیچ چیز نمیگذره .گاهی آدم دوست داره با دست خود هر چه فکر صواب و نا صواب را از ذهن خود  در بیاورد بیندازد دور .گاهی آدم دوست داره افکار خودش را جلو چشمانش تماشا کند .جمله ها را مانند لشکریان شکست خورده دربیرون مغز خود ببینه .گاهی آد م در گرمای بالای 40درجه سردش می شود گاهی مغز آدم داغ می کند .گاهی از حرفهای خودش سر در نمی آورد .

 

چند پیش یا شاید چند قرن پیش بود که گفته بود :

مرا کسی نساخت

خدا نیز نساخت

 

و ویرانش کردم

فریبی بزرگ بود

آری فریبی بزرگ

و حقیرانه می نگریست

در انتهایی ترین موهوم

شادمانه غمگینم .