گــــــــــور به گـــــــور

   روی خودش می لولید.درهم له و لورده شده بود.شکل و قیافه آدم نداشت .مانند گهی بود که روی آن شاشیده باشند و بعد خشک شده باشد.فقط گاهی بدنش تکانی می خورد که آدم به نفس کشیدنش فکر میکرد.بوی گندش همه جا را به گند کشیده بود.

    سر و صدایی بپا شد.فریاد درد و رنج بود یا شادی کسی ندانست.انگار پای اورا گرفتند و پرت کردند به لجنزار دنیا.کسی برای ورود او به زندان دنیا خوشامد نگفت.

 

    آفتاب کل حرارتش انگار در چله کمان نهاده بود  و در گرمای تیرش گذاشته بود.راه میرفت یا من فکر میکردم که دارد راه می روداندام تکیده اش مانند  گوسفندی بود که گوشتش را خراشیده باشند .مثل استخوان بوگندی بود که سگ هم عارداشت از قبولش.هر کدام از اعضای بدنش روبه سمتی میرفت .انگار دستگاه آفرینش قطعات بدنش را اشتباهی جا انداخته بود.زوارش در رفته بود.تسبیحی در دست داشت .در دستش سنگینی میکرد .دانه های تسبیح را میشمرد .انگار ذکر میگفت.ذکر برای چه؟ برای که؟!!!برای فقر و فلاکت و نکبت و ذلت و خواریش؟!!!شایدم داشت روزهای ننگین  زندگیش را میشمرد.شاید دردهایش را ،یا اینکه آنها را تسکین میداد.

مشخص نبود چگونه از پیری نوزادی به پیری بیست و چند قرنی رسیده بود.آدمهایی هستند پیر زادند.پیر به دنیا می آیند.زال زر که می گویند راست بوده است ،منتها این زال بی زر بود .مانند فنری که غفلتا در رفته باشد به چاه دنیا پرت شد.

.کسی در به چاله آمدنش لبخندی نزد و کسی در به چاه قبر انداختنش اشکی نریخت.از گور دنیا به گور عقبی رفت .گور به گور یعنی همین .خنده دار اینه که در گور یه عده جمع بشن برا سوال و جواب.