توشاي پرنده غريب زاگرس

      در ميان رشته كوههاي زاگرس ،جايي دور از چشم انسانها ،يك جاي بلند و پرت و غير قابل دسترس ،حفره اي وجود دارد كه پرنده اي غريب به نام «توشاي »در آن زندگي مي كند .

      توشاي كاكلي  از آتش دارد و داغ سياهي بر گلو و با هزار رنگ در خشان مي در خشد.هر سال پاييز  ،يك بار ،فقط يك بار ،آوازي مي خواند چنان تلخ و غمگين و شگفت كه كوه از هزار جا ترك بر مي دارد،در ختان از اندوه برگهايشان زرد مي شود ،پرنده ها ،درد مندو دلگرفته به آفاق ديگر مهاجرت مي كنندو بزهاي كوهي شاخهاي بلندشانرا بر سينه كوه مي كوبند تا بشكنند.

     توشاي ، بر آن فراز ، تنها زندگي مي كند و منزويست .هر سال پاييز ،وقتي ابر خاكستري پيچنده ،قله ها  را در خود محو مي كند و تا دامنه ها مي لغزد ،از دل انبوه مه ،توشاي از حفره اش بيرون مي آيد،با كاكلي از آتش و داغي سياه بر گلو و باهزار رنگ در خشان و چين در چين .بر بوته اي كه در كنار حفره اش رسته مي نشيند و دم بلندش در مه آويزان مي شود و چيزي  را كه در دژ ي كهن در ولايت تا بوتان ديده است يك بار ، فقط يك بار تعريف مي كند و مي گريد .بعد يك قطره خون درشت از منقارش مي چكد ،آنگاه به ميان غار مي رود و بيهوش مي شود .

     پرنده هايي كه گوش به داستان توشاي مي دهند ،خالي تيره بر پيشانيشان مي شكفد و براي هميشه آوازهايشان رنگي از اندوه مي گيرد.

     پرنده ها به توشاي مي گويند :

     _داستاني ديگر تعريف كن ،داستاني ديگر !

     توشاي ،اندوهناك و نوميد مي گويد :

    _من همين داستان را بلدم .

    پرنده ها مي گويند :

    _«داستان توشاي »خيلي غمگين است ،ما را پير مي كند .

    توشاي مي گويد:

   _من يك بار ميان دژكهن گشتم و از آن وقت تا كنون در اين حفره ،گوشه گيري پيشه كرده و چيز تازه اي نديده و نشنيده ام .

   اما ، پاييز كه مي رسد و مه خاكستري پيچنده يالهاي برهنه را در هم مي پيچد،پرنده ها گرد آشيان توشاي جمع مي شوند و توشاي ،با بغضي در گلو ،آوازش را سر مي دهد و داستانش را اينگونه تعريف مي كند :

   مثل امروز ، يك روز پاييزي بود .بر فراز برج پير مي گشتم .خسته شدم .رفتم لب پنجره اي نيمه باز نشستم .از پشت پنجره به درون نگاه كردم .توشاي ،دختر جواني كه من نامم را به يادگار ازو گرفتم جلو «قاضي تيزاب »ايستاده بود .چهره توشاي مانند گلي در كوهستان ،زيبا و ساده و متين بود .چشمان درشتش انگار دو قطره درشت شبنم .قاضي از توشاي پرسيد :

   _اعتراف مي كني كه وارد دژشدي ؟

   توشاي با لحني متين و ملايم گفت :

   _بله .

   قاضي نگاهي پيروز مند به مشاورش و نگهبانان افكند و گفت :

   -تا كليد در بسته را پيدا كني و ببري ؟!

   من از پشت پنجره گفتم :توشاي !توشاي !به قاضي تيزاب دروغ بگو .گولش را نخور ،با وجدان راحت به او دروغ بگو .اما توشاي زبان مرا نمي فهميد .نگاهي به من انداخت .يك لحظه چشمانش روشن شد و لبخندي زد .برگشت و در پاسخ قاضي گفت :

   _بله .

 

   قاضي كه غبغبهايش چين در چين همراه با شكم فراخش مي لرزيد پرسيد :

   _كه با آن چه كار كني ؟بگو دخترم ،راست بگو تا نجات پيدا كني .

   من گفتم :

   _توشاي !...توشاي !راست نگو ! به خودت رحم كن !

   اما توشاي زبان من را نمي فهميد و راستش را گفت :

   _كه راز حرف ممنوع را بدانم .

   قاضي با خوشحالي گفت :

   _خودت اعتراف كردي ، كار تو تمام است .حالا چون دختر خوبي هستي با صداقت دوستانت را كه مي خواستند با تو وارد دژ شوند و گريختند نام ببر.

   من گفتم :توشاي !بگو من دوستي ندارم ...تنها آمدم ...دژبانها دروغ مي گويند ،اما ناگهان چهره توشاي ارغواني شد و با خشم و نفرت بر چهره قاضي تيزاب تف كرد .

   قاضي تيزاب آستين بر چهره كشيد و حكم داد :

   _ببريدش پاي ديوار !

   نگهبانها توشاي را تو حياط برج بردند .توشاي بند كفشهايش را بست ،روسري گلدارش را مرتب كرد .ناگهان ميان حياط درندشت برج و راهروهاي تو در تو ،پابه گريز نهاد .مي دويد و مشتهايش را تكان مي داد و انگار گرداب ،گرد خود مي چرخيد .انگار دريايي ملتهب ،خيز بر مي داشت و آوايي شگفت از حنجره اش بيرون مي آمد .                                                                  

   از پشت پنجره هاي بسته دژ، هزاران چشم نگران به او مي نگريستند .هزاران قلب برايش مي تپيدند و چشمهايي براي او مي گريستند .

   سر انجام نگهبانها او را گرفتند .دستهايش را از پشت بستند و اورا كنار ديوار دژبردند .در آنجا پاهاي توشاي را هم بستند كه فرار نكند .آنگاه زانو بر زمين زدند و به سوي توشاي شليك كردند .قلب توشاي منفجر شد و هزار پاره ياقوت سرخ بيرون ريخت .نگهبانها دويدند كه يا قوت ها را جمع كنند ،دستهايشان كه به ريزه هاي يا قوت مي خورد ،مي سوختند و موهايشان يكپارچه سفيد مي شد و نعره زنان پابه فرار مي گذاشتند و دچار جنون مي شدند.

   توشاي زانو بر زمين زد و يك قطره  درشت خون از گلويش  بيرون پريد كه تبديل به پرنده اي شد و بال گشود و بر فراز برج پير چرخي خورد و براي هميشه راهي جنگلها شد .من فريادي از جگر بر كشيدم و گوشه اي افتادم .

   داستان توشاي كه به اين جا مي رسد ،پرنده ها ،دسته جمعي و يا تنها ،از فراز زاگرس ،كوچ دلگير خود را آغاز مي كنند .«كل»ها شاخهايشان را بر سينه صخره ها مي كوبند و توشاي ،يك قطره درشت خون از گلويش بيرون مي چكد و بر فراز قله بلند ،ميان حفره اش از هوش مي رود .

                                                            

                                                  منصور ياقوتي