حاشیه

پاورقی

دو نقطه

در گوشه ای نشسته بود ،زل زده بود به جایی بدون انکه به جایی نگاه کند.انگار داشت به جایی دور دست و مبهم و گنگ مینگریست.باران هنگامه کرده بود یعنی نمیشد نامش را باران گذاشت انگار سقف آسمان سوراخ  شده بود و تمام آب پشت بام آسمان به زمین ریخته شده بود.

خیس خیس شده بود ،تبدیل شده بود به یک موشابی؛در خود مچاله شده بود ،گویی نمیتوانست ازجا برخیزد شایدم در اصل نمیتوانست.و تو بی خود فکر میکردی چرا از جا بلند نمیشه.

بیشتر شبیه یک آدم درون یک تابلو بود تا آدمی واقعی.

شایدم لذت میبرد  همه ادما باران را دوست دارند ولی وقت باران ،همگی فرار میکنند ازش.

وقتی بالای سرش رسیدم انگار فتیله عمرش خاموش شده بود یا شلیک و انفجار رعد و برق کشته بودش.

دستی بر روی چشمهایش کشیدم همانطور که وقت مرگ چشم ادما را میبندند شایدم این کارو داشتم میکردم .مرگ را میشد در او مشاهده کردیا مرگ مجسم بود گویی.

ولی انگار نمرده بود و زیر لب حرفهایی میزد یاشعری انگار این شعرو میخوند:

               رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین،

              نه کفر نه اسلام و نه دنیا نه دین 

             نی حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین ،

              اندر دوجهان کرا بود زهره این ؟

شاید من حس کردم که دارد حرف میزنه .شاید زمزمه میکرد شاید آوازی چیزی میخواند یا دعا و یا لعن و نفرین شایدم فقط لبهایش تکان می خورد و یا من اینجور حس کردم .