با تکه ای از خودش همراه شد،یعنی تکه ای از تکه های بدن خود را در آغوش گرفت.شاید می خواست تکه های خودش را جمع و جور کند ،شاید تکه ای از خودش را گم کرده بود و در پی یافتنش بود ،شاید تکه تکه شده بود ،شاید هیچ کدام از تکه ها مال خودش نبود.شاید هر تکه ای در زمانی و مکانی بسیار دور،از زمانهای نامتعارف بودند و هرتکه وصله ای ناجور بودند .شاید داشت فکر میکرد که تکه تکه شده بود شاید این تکه ها بودند که فکر میکردند او را تشکیل داده اند و شاید های دگر.

   روبروی پنجره مینشینم ،باران می بارد :باز باران با ترانه با گهرهای فراوان .....    با صدای توت فرنگی .چرا توت فرنگی ؟باران را نمی شود به چیز دیگر مانند کرد هرچیزی را به قطره باران تشبیه میکنند اما باران همانندی ندارد ،هر قطره رنگی بویی ،شکلی دارد ودر یک شکل فرار ،تا رسیدن به زمین شکل دارد ،آن هم نه شکل یکسان .از آسمان تا زمین هزاران شکل میگیرد و می خورد به زمین با کله ،یادش بخیر این کله را که نوشتم یاد یه چیزی افتادم .و آب میشود و ذوب میشود ،تمام می شود ودیگر کو قطره باران؟

   باران  میبارد با صدای ...

برف می بارد در گوشه ای انگار ،برف و باران همراهند بدون هیچ همراهی ای وبدون هیچ نظم و قافیه ای.

همراهی آسان است ،سخت آسان است تا رسیدن بر سر دوراهیها.

  برف می بارد از پنجره بر و بر نگاه میکنم به بیرون نه به آنجا که برف میبارد که هماره زمان بارشش در گوشه ای از کوهی ،دره ای ،غاری، کنج سنگی در حرکت یا  بی حرکت  نشسته بودم .

برو بر نگاه میکنم نه به برف نه به آمدن دانه های درشت برف که همیشه آمدنش را آرزو میکردم ،به د انه های سیاه و تاریک غمزده نامریی که در درونم می ریزد ،می پاشد و می رود تا اعماق جسم وجان .

زل زده ام با چشمانی بسته نه به سپیدی حیاط و بیرون ،به سیاهی اندرون و رگهایم که به دانه های درشت رنج در آن کنج نامریی و نا ملموس که درونم را می پوساند و می پوشاند و میگزد و می برد ومیبرد و میزند و میمیراند و رگها را میبندد.

زل میزنم نه به دانه های درشت برف به رودهای  بلند و طولانی ماتم زده پیچان و هولناک اندرونم که به هم می پیوندد و اقیانوسی می گردد نز آنگونه اقیانوسهایی که دگران میبینند،زانگونه که من میناممش و میشناسمش و کس را زان خبر نیست.و رود رود به هم می پیوندد،میشکند استخوانها و خرد میکند ،میگسلد اندامها را ،میگردد، می چرخد در رگهایم ،می نگارد بر تخته سیاه درونم ،بر می افرازد پرچم بیهودگی را در چکاد نا مفهوم اعماقم ،می سنبد دیواره های پولادین حیاتی ام را ،می گیرد جان بی جانم را .

  زل میزنم به قله های بی  آرزوییم که به آن نمیدانم کجای کویر لوت ذهنم ،می آشامم شراب تلخ درد و رنج را ،می برم رگهای ناهمگونم را، فرو میبرم سر در گریبان خود،می افسرم ،می پراکنم دانه های گرد اشک نداشته ام .

  می آزمایم خودم را ،خود آزمودنی،هر کسی باید در دوره ای و در یک برهه حتی اگر آن برهه عمر باشد خودش را در محک آزمون قرار دهد .ببیند چند مرده حلاجست.بچشد لذت درد و رنج را ،

شاید به یک مرض خود آزاری دچار شده باشم .کسی چه می داند ؟باید ببینم آستانه درد و رنجم کجاست ؟باید تا نهایت تا قعر تا اوج تا عمق  تا عمیق ترین جای درد و رنج و  محنت برسم ،بپیمایم خود را بیازمایم ،تمام رگ وپی ام را و اندامم را آلوده کنم به زهر رنج و زجر و حرمان و...

   باید تمام عادات و رسوم و علایق و سلایق و آرزوهای انسانیم را در خود بکشم بگذارم بمیرند بمیرانم ،بزدایم ،بیفتم از آن قله بلند بیستون بی ستون ،بر قعر دره و غار پراو درون تاریکم .باید بایستم بر زانوی اندوه بی غایتم ،باید بفرستم هر آنچه نا فرستادنیست ،باید بیندازم خود را در عمیق ترین لجه دریای ظلمانی ممات حیات،باید بیندوزم اندوخته های خودم را ،باید بپردازم بخودتاوانم را، باید بپرانم تمام خواهشها و تمنیات انسانی را .باید بدانم آنچه نباید دانست .زیستن ،پنداشتن ،گذاشتن ،گذشتن،کندن،کوفتن،یافتن در برهوت دنیا.....