ما سه نفر بودیم .شب و سکوت و کویر .یعنی قرا بود باشیم.قرار شد اونام  سکوت نکنند .اما چه می شود کرد .آن دو دیگر چیزی ننوشتند. یکی که اصلا هیچ ننوشت .شب رفت. نه نه نرفت .شب نرفت و کسی رو سفید نشد .                                                                                                           شب هیچ گاه نمی رود .شبهای درون ما جاودانی است .شب و تاریکی و تنهایی . شب و شمع وشرمندگی بشر .شرم زمین و آسمان .تیرگی همیشگی آسمان .سالهای ابری .نگاهی خسته .معمای مثلا زندگی .یک نه بزرگ و عمیق سر د و یخین از سر بیزاری  به زندگی .

   مردابی بی انتها به نام دنیا .اندیشیدن در تنهایی و سکوت .غم غربت بی قربت .غوغای سکوت .زانوان اندیشه و فکر و تنهایی، در بغل بیگانه خویش گرفتن .بیگانه با خویش.زخم زمانه .لایه های پیچیده  افکار غار مانند .سقوط ناگهانی در غار درونی خود .هر لحظه به غربتی عمیق فرو رفتن . در بیگانگی خویش غرق شدن.از درد ناگریستن ،گریستن .

   نمی دانم چه دارم می نویسم .حرفهای ویران بی حاصل. برای کی ؟برای چی ؟چه کسی باید بخواند .ما که کسی نداریم و حتی ناکسی . و اصلا چه لزومی دارد کسی بخواند .چه فرقی دارد ؟و  چه سودی دارد ؟در کشاکش درونیم به آن نمی دانم چند راهی رسیده ام .فکر می کنم نمی شود با این واژه ها حرف زد . باید واژه ها را نیز ساخت .یا حتی الفبایی جدید .