نمی دانم  این پنجمین یا ششمین بار است که(( زنده بگور)) را می خوانم شایدم بیشتر.نمی دانم چرا هر وقت حالم بد می شود میروم سراغش.آیا ازین کتاب لذت می برم یا رنج ؟نمی دانم به این کتابم باید گفت زیبا ؟زیبایی یعنی چه؟شایدم زشت وزیباست.شایدم ازین که گاهی می خواهی حرفی بزنی و می بینی دیگران قبلا آنرا گفته اند  با این حرفها انس می گیری .

یادم هست یک بار یکی می گفت که بوف کور را 59 بار خوانده ام .

حال و روز خوشی ندارم .یعنی حال و شب خوشی ندارم .نمی شود گفت مثل چه هستم .مشبه به راهم  باید خود بسازم .شبیه خودم شده ام .حرفهایم بی سرو ته شده است .سرو ته یکی .زشت و زیبا .قاطی کرده ام .کاش میشد قاطی آدما شد .کاش می شد مثل این آدما شد. اگر یکی ازین شدنها می شد چه خوب می شد .یک آهنگی دارم گوش میدم وگوش نمی دم .مثل این که دارد توی مغز من ویراژ می دهد . سر و صدای عجیبی تو  مغزم پیدا کرده است .حوصله ندارم بروم و خاموشش کنم .کتاب ((سفر در مه ))و زنده بگور سمت راستم هست .زنده بگور پشت و رو شده است .

 حالت مرموزی دارم .چند سطر نوشتم پاکش کردم .کاش بعضی حرفها را می شد زد .اگر بعضی حرفها را بزنی مسخره ات می کنند .

یک روز هدایت به مرده ها حسرت می خورد و امروز من به او .حالا دیگر بادمجان بم هم آفت دارد .اما نمی دانم چرا فکر می کنم الان هم با این همه  سال بعد از مرگش هنوز هم دارد رنج می برد .رنج مردگی .حتی اگر نیست و نابود شده باشد استخوانهایش دارند رنج می کشند .

خسزار گانه ام (خسته بیزار بیگانه) دلبستگی به چیزی ندارم.کاش آدم می شد به یک چیزی وابسته میشد . چه قدر آدمهایی هستند که دوست ندارند وابسته بشوند و میشوند و بر عکس .چه قدر وابستگی خوبه .هر چه به خودم دلداری میدهم نمی شود . هر چه فکر می کنم چیزی برای وابستگی پیدا نمی کنم .با خودم هم بیگانه شده ام .چه قدر سخت است آدم از خودش هم بیزار شود .حرف خودش را هم نفهمد .دست هایم را مشت کرده و روی هم گذاشته ام و سر صورت خود را  روی با دست پاچگی روی دستهایم گذاشته ام   . نمی دانم به چه می اندیشم .به احوال درونیم . به این که اگر به دنیا نمی آمدم چه میشد ...اگر این این حرفها را برای کسی بزنی حتما به تو خواهند گفت :باید دیدت را عوض کنی .عینک بد بینی برداری.اما چه خوب که کسی نمی آید واین چرندیات را نمی خواند . اما این رنج با بعضی ها زاده می شود .فکر می کنم که خاک گور هم نتواند این آدم ها را رام کند ،آرام کند .در این دنیا آرامشی وجود ندارد....