((درزندگی زخمهايی هست كه مثل خوره روح را به آهستگی ودر انزوا می خورد ومی تراشد  اين درد ها را نميشود به كسی گفت.))

((زندگی آونگيست بين رنج وملالت.))

خوشبختی يك دروغ بزرگ و بد بختی يك واقعيت تلخه.))

نفسم پس می رود از چشمهايم اشك می ريزد سرم گيج می خورد قلبم گرفته تنم خسته .هزار جور فكر های شگفت انگيز در مغزم می چرخد می گردد همه آن ها را می بينم.

هيچ كس نمی تواند پی ببرد هيچ كس با ور نخواهد كرد به كسی كه می خواهد دستش از دنيا كوتاه شود می گويند برو سرت را بگذار بمير اما وقتی كه مرگ هم آدم را نمی خواهد وقتی كه مرگ هم پشتش به آدم می كند  مرگی كه نمی آيد و نمی خواهد بيايد .

همه از مرگ می ترسند من از زندگی سمج خود م.

چه قدر هولناكست وقتی كه مرگ هم آد م را نمی خواهد وپس می زند.