سپيده سر زده است «صبح است ساقيا قدحي پرشراب كن/  دور فلك درنگ ندارد شتاب كن».

 

نه من ديگر آن عارفم كه چهل سال در قنوت نمازش اين شعرو به جاي دعا مي خواند ونه آدماي بي خاصيتي كه از همه دنيا فقط خوردن يك پياله مستشان مي كنه.

ياد زماني مي افتم كه تو دنياي عرفان بودم .چه دنياي قشنگي .چه اميدهاي زيبايي.چه دنياي كوچكي.يادش به خير ..يادش به خير ماهم خدايي داشتيم .نمازي و ذكري و اشكي .نمي خوام ادامه بدم .

       اشكش هنوز برامون مونده .انگار همين چيزاست كه مي ماند .اگر اون شاعر گفته كه  صدا تنها صداست كه مي ماند .اما انگار تنها اشكه و تنها  غم و اندوهه كه مي ماند .به قول يكي« اندوه دژ منست» .

شايد الان بيشتر به مصرع دوم محتاجم .هر چه زود تر از شر روزگار خلاص شدن .

سردم است .عجيب سردم است .تنها هستم .پنجره را مي بندم .زير پتو رفته ام .يادم مياد كه  زمستاني كه گذشت  در سخت ترين شرايط جمعه ها كوه بودم .در برف سنگين زمستان .در بيستون بزرگ .بي ستون ؟چه اسم با مسمايي . شايد اين روزگار نيز ستوني نداشته باشد .هر چند بگويند كه اين در اصل بغ ستون .بوده و جايگاه خدايان .زمستانم را باهاش سپري كردم .خيلي وقتا تنها .در آن حالتهايي كه زمستان بود و سرما  و يخ و مه  و تا چشم كار مي كرد برف بودو  برف .اما نمي دانم چرا هرگز چنين احساس سرما نمي كردم .ياد روز عيد مي افتم  كه در حالي كه همه رو به خانه مي دويدند  رفتم و سال تحويلو تو كوه ميان برفا گذراندم .اما سيزده بدرو تو خونه موندم.

   چند هفته پيش كه براي اولين بار جمعه تو خونه موندم همه داشتند شاخ در مياوردند .شايد يه مدتم به جاي كوه زدم به كوير .كوير لوت. ريگ جن .

و حالا سردم است .انگار تمام سرماي زمستان در تنم مانده است .انگار الان دارد اثر مي كند .قلبم گرفته .تنم خسته .كوفته .اشك در چشمانم حلقه بسته است .

    دارم به لطفي گوش ميدم .محمد رضا .چه قدر اين آهنگشو دوست دارم .كه با قوي حلم اجرا مي كند .سه تار .

«هر آنكو به دل دردي ندارد آدمي نيست      بيزارم از بازار اين بي هيچ دردان »يه مدت فقط دكلمه اين شعرو گوش ميدادم .بارها و بارها .

   ياد اون دوستم مي افتم كه وقتي اين آهنگو بهش دادم چه قدر ذوق كرد و الان زير خروار ها خاكه .دوباره گريه ام گرفت . تو دنياي ديگري بود .خواست به زندگي بچسبه .اما مرگ امانش نداد .يك بار قلبش در كوه تپيد و پارسال  براي هميشه قلبش از تپش افتاد .

اشك .

    قلبم گرفته .درد دارد .اما من دوست دارم اگر  مي خواهد  براي هميشه بايستد ،بر روي بلند ترين قله ممكن.در تنهايي قله اي تنها كه به هيچ كس اجازه صعود نداده  .در هواي رقيق كوه عريان  نانگا پاربات .در .k2لوتسه ،اورست ، ماكالوهيولاي سياه  ،شيشما پانگما

 

،آناپورنا ،ماناسلو ،گاشربروم ،دائو لاگيري ،كانگچن جونگا،در جايي

 

دور .در عميق ترين غار شناخته شده  در كره زمين در منطقه «كروبراو رونياز آنجاز » در گرجستان و يا عميق ترين غار در تمام جهان . در انتهاي جاده متروك .در عين سكوت مطلق باشد .در كوير .كوير لوت .ريگ جن .ماسه زار بزرگ .جايي كه تا چشم كار مي كند ما سه است و شن . ماسه زار عروسان /ترود .حوض قيلوقه/مسيله .

    ياد چند  شب پيش مي افتم كه كابوس وحشتنكي ديدم .روي قله اي بلند بودم .مي خواستم بيفتم پايين از صخره ها . راه پس و پيش نداشتم .زير پايم عجيب خالي بود به طوري كه انگار  روي يك قله معلق بودم در فضا .كوهي كه به زمين متصل نيست .ناگهان نگاه كردم ،ديدم  ،عده زيادي  از پايين كوه رو به بالا مي آيند  .به طرز عجيبي سريع مي آمدند .به طوري كه فورا به من رسيدند .اما  هيچ توجهي نكردند و رد شدند .انگار مرا نمي ديدند .بيدار شدم .تمام تنم خسته و كوفته بود .انگار  پانصد كيلو شده بودم .سرم سنگين شده بود .ياد جمله اي افتادم در يك كتاب كه «دوست دارم بد ترين و سخت ترين نوع مرگ را  انتخاب كنم »

                             جمعه ۳۱ تير هشتادو چهار