در کوير تنهايی خويش داشتم ((کوير)) را می خواندم.راستی آيا کوير يک منطقه جغرافيايی است؟

((کوير انتهای زمين است ،پايان سرزمين حيات ، در کوير گويی به مرز عالم ديگر نزديکيم .کوير اين هيچستان پر اسراری که در ان ،دنيا و آخرت ، رودر روی هم انددوزخ زمينش و بهشت آسمانش ، مردمی  در برزخ اين دو  پوست بر اندام خشکيده ، بريان ،پيشانی هماره پرچين ،لبها هميشه چنان که گويی مرد می گريد يا دلش از حسرتی تلخ يا از منظره ای دلخراش می سوزد.

کوير اين عظمت بی کرانه مرموز، نوميد و خاموش ،خود را به تسليم پهن بر خاک افکنده است،خشک بی آبی و آباديی،بی قله مغرور بلندی ، بی زمزمه شاد جويباری،ترانه عاشقانه چشمه ساری،باغی، گلی،بلبلی،منظری ،مرتعی،راهی ،سفری،منزلی،مقصدی،رفتار مستانه رودی ،آغوش منتظر دريايی،ابری ،خنده آذرخشی،درد گريه تندری ،...هيچ. آرام سوخته ،غمگين ،مايوس ، سرزمين نه آب ، سراب، ساکت،نه از آرامی،از هراس ،با هوای آتشناک بی رحمش که مغز را در کاسه سر بجوش می آورد و زمين تافته اش که گياه نيز از روييدن و سر از خاک بر اوردن می هراسد.

کوير آنجا که همواره آرام است و همواره طوفان خيز،هميشه در دگرگون شدن ، و هيچ چيز دگرگون نمی شودهمچون درياست اما نه دريای آب و باران و مرواريد و ماهی و مرجان ،که دريای خاک و شن و غبار و مار کلپاسه و سوسمار.

آن چه در کوير می رويد گز و تاق است .اين درختان بی باک و صبور و قهرمان که بی چشم داشت نوازشی و ستايشی از سينه خشک و سوخته کوير ، به آتش سر می کشند.مغرور ، تنها و غريب.اينان برگ و باری ندارند ،گلی نمی افشانند،شور جوانه زدن و شوق شکوفه بستن و اميد شکفتن ،در نهاد ساقه شان يا شاخه شان می خشکد،می سوزد و درپايان به جرم گستاخی در برابر کوير از ريشه شان بر ميکنند و در تنورشان می افکنند....اين سرگذشت مقدور آنهاست .))

داشتم چه می گفتم ، آها داشتم می گفتم که کوير را می خواندم .حالا ديگه مطمئنم که کوير يک منطقه جغرافيايی نيست .يعنی اگرم هست برای من نيست .کوير در درون آدماست .بعضی درونشان سر سبزو بعضی معتدل و بعضی کويريند. در کوير ذهن انسان است که خيال می رويد و تنهايی به اوج می رسد.خيال اين تنها ميوه ذهن انسانهای کويری.