برای خوشبخت بودن نه  لازم ا ست کاری کرد،نه به سراغ چیزی  رفت ونه به دنبال کسی،هرگز.به جستجو احتیاجی نیست؛زیرا که هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند خوشبختی را به ما بدهد .شما می توانید در هر لحظه و هر جا احساس خوشبختی کنید،هیچ کس لازم نیست کاری برایتان بکند تا شما را خوشبخت کند.انتظار هیچ چیز را نداشته باش.انتظار و جستجوی خوشبختی،بزرگترین دشمن خوشبختی است.تلف کردن همه لحظات است به خاطر یک لحظه ،لحظه ای که لحظه ای بعد تفاوتی با لحظات دیگر ندارد.

من بر این باورم که اگر مستقیم به سوی خوشبختی بروی هرگز بدان نمی رسی.به نظر می رسد که خوشبختی همیشه محصول انجام چیز دیگری باشد.

  خوشبختی بیشتر به سوی کسانی می رود که به سویش نمی روند و در پی آن نیستند.و کمتر در باره اش می اندیشند.خوشبختی شیء خاصی نیست که جستجویش کنی.آدمی به همان اندازه خوشبخت می شود که ذهنش را پرورش داده است.ما آدمها شبیه برکه هایی هستیم که بایستی با چشمه های خود جوش درونی لبریز گردیم تا با سیلابهای پر هیاهوی برونی.

گمان نمی کنم که خوشبختی رازی داشته باشدو اگر هم  بشود نام رازی بر آن نهاداین راز آنقدر ساده است که گفتنش شما را دلسرد و بدبخت می کند.چون که نیازی به هیچ سرمایه و جستجویی ندارد و اطراف ما را فرا گرفته است.همه آن را دارند .

برای یک رود خانه بهترین چیز آنست که همواره جاری باشد .ساکن بودن  همسنگ گندش است و مرداب. برای یک انسان بهترین چیز آن چیزیست که جسم و ذهنش را به حرکت در آوردو سکون و واماندگی را از جسم او بستاند و ذهنش را به خویشتن مشغول بدارد.اکنون می شود حدس زد آن چیز چیست .آن چیز اینست :«کاری دلخواه برای انجام دادن»

آری داشتن کاری  دلچسب برای انجام دادن آدمی را مشغول نگه می دارد و با سرگرم کردن او مجالی برای خودخوری با قی نمی گذارد.فکر بسیار در باره گذشته آدمی را مغموم می کند،در باره حال تلف کردن لحظات است و  راجع به آینده به بی قراری می انجامد.

وقتی که احساس افسردگی و تهی بودن می کنی و زندگی برایت به سختی ارزش زیستن را دارد به کاری بپردازکه بدان علاقه داری،در اندک زمانی رخوت و درماندگی از جسم و ذهنت رخت خواهد بست.چاره ای جز این هم نیست .واقعیت تلخی است.  در این زندگی هیچ چیز ثابتی وجود ندارد که بشود ذهن را بدان پیوند داد.لاجرم چاره آنست که خود را با کار مطلوبی مشغول نگه داریم تا فراموش کنیم درد آدم بودن را. کار برای انسان و کک برای سگ نعمتهای بزرگی هستند .ما با کار فراموش می کنیم که بدبختیم و سگ با خاراندن بدن خود زندگی سگی خود را   از یاد می برد.

       نتیجه :

      با در نظر گرفتن ماهیت زندگی آدمی،بیشترین چیزی که بشود از آن انتظار داشت رسیدن به یک خوشبختی منفی است یعنی نبود بدبختی.آدمها نمی توانند به خوشبختی واقعی و پایدار برسند ،تنها می توانند کمتر بدبخت باشند یک بدبخت کوچک یک خوشبخت بزرگ است .انتظار  خوشبختی جاودانی انتظاری خام و بیهوده است.

کسی نمی تواند در مسیر کوهستانی زندگی همواره بر قله ها گام بردارد.