شب است .تاريکی مطلق و جاودانی همه جا را فرا گرفته .تا جايی که نگاه می کنی سکوت است و سياهی .گاهی صدايی مرموز از دور سکوت را می شکند.به آسمان نگاه می کنم .سياه سياه است .ستاره ها نور تاريک و بی معنی خود را بر زمين جاری ميسازند .گويی با وجود آنها آسمان تيره تر شده است .وجودشان تاريکی خاصی به آسمان داده است يا اصلا گويی وجود ندارند .صدای تيک تاک ساعت گاهی سکوت را ميشکند .انگار تازيانه ثانيه گردان بر روح و جان من ميزند سده ها يا هزاره های ثانيه .به اطرافم نگاه می کنم همه چيز آشفته است انگار همه اين اشيای اطرافم به من دهن کجی ميکند.

دستم را زير چانه گذاشته ام.دارم فکر می کنم.به اين شب تاريک و بی نهايت .به زندگی به مردگی.به اين شبها و روزهای بی معنی . نه  نه به اين شبها و شبهای ممتد بی خاصيت .به خودم .به ديگران . به اين  موجودات دوپايی که ا بقيه چهار پاترند .به اين موجودات دوپايی که روی دوپا راه می روند و کف دو دست و پيشانی آنها مو ندارد . به زندگی به عدم .راستی اگه ما نبوديم چه چيزی از دنيا کم ميشد .چرا اين آدما اين قدر ازين زندگی تعريف می کنند.چه چيز مثبتی در آن ديده می شود ما که نديديم .گشتيم نبود نگرد نيست .

سرم درد گرفته .خسته ام  خسته از همه چيز . حتی از خودم . می خوام بزنم  به کوه