ای خورشید ،بر سر در غروب ایستاده ای که چه؟چرا غروب نمی کنی ؟منتظر چه هستی؟منتظر که هستی؟غروب کن .فروشو.بگذار شب بیاید .بگذار تاریکی همه جا را فراگیرد.بگذار شب برسد.
شب نمی آیدانگار خورشید سر رفتن ندارد.مثل میهمانی که بر در می ایستد و نه می رود و نه می ماند ،می ماند.خورشید ناز میکندبرای رفتن.
بگذار شب بیاید و اندک آرامش و سکوت خود را بر کائنات بیفکند .بگذار تاریکی پاور چین پاورچین فرا رسد.بگذار عزلت و گوشه نشینی به تمامی بر سر هستی فرو آید.
بگذار شب کوهستان را ببیند .ستاره ها ،ماه را ،بگذار صدای جانگزای حیوانات شب را بشنود.بگذار تنهایی عمیق شب کوهستان را مشاهده کند.
بر روی ستیغ کوه می ایستد. قامت بلند کوه در مقابل چشمش محو می گردد.کوه فرو می رود در زمین .غار می شود چاه میشود .رنگ ها رنگ می بازند .درختان می گریزند .کسی نیست .همه غایبند .در متروک ترین کوهستان عدم ،کویر نیستی ،می ایستد.در اوج قله متروک ،در مرتفع ترین ارتفاع پست .
دستها بر سر، نه نه سر بر دودست .نگاه را به گوشه ای از آسمان میخکوب میکند.غرق در عمیق ترین اندیشه های دور و دراز .لبریز از درد ، به هرچه هست و نیست بی اعتنا .تلخ ترین لبخند بر لب .در پس پرده بیزاری.در خواب و بیداری .سیمای خود را درپس پرده اندوه و اندیشه یا اندیشه اندوه .در تاریکترین شب ،هر لحظه سیاه تر می شود.اقیانوس تاریکی.طنین مرغ شباهنگ .پرنده ای که فقط و فقط شبها می خواند .آوای دلخراشش بر رگ و پی میزند و آنرا می خراشد و تا عمق استخوان و پوست و خون فرو می رود .
بر ارتفاع پست کوه می ایستد .نمیداند او از کوه بالا رفته است یا کوه ازو.کوه درد و بیگانگی.انگار از پشت کوه آمده است.
روبروی ستاره ها می ایستد همکلام می شود با ستاره ها ،دهن کجی میکنند و حرفش را نمی فهمند .
دیگر صدای دلخراش هم نیست .سکوت است و سکوت و سکوت و سکوت و سکوت و...