Free Image Hosting at allyoucanupload.com


دنگ...،دنگ...
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ.
زهر این فکر که این دم در گذر است
می شود نقش به دیوار رگ هستی من
لحظه ام پر شده از لذت
یا به زنگار غمی آلوده است
لیک چون باید این دم گذرد
پس اگر می گریم
گریه ام بی ثمر است
و اگر می خندم
خنده ام بیهوده است .
دنگ...،دنگ...
لحظه هامی گذرد
آنچه بگذشت نمی آید باز
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز
مثل این است که یک پرسش بی پاسخ
بر لب سرد زمان ماسیده است
تند بر می خیزم
تا به دیوار همین لحظه که که در آن همه چیز
رنگ لذت دارد آویزم
آنچه می ماند ازین جهد به جای :
خنده لحظه پنهان شده از چشمانم
وآنچه بر پیکر او می ماند:
نقش انگشتانم .


دنگ...
فرصتی از کف رفت
قصه ای گشت تمام
لحظه باید پی لحظه گذرد
تا که جان گیرد در فکر دوام
این دوامی که درون رگ من ریخته زهر
وارهانیده از اندیشه من رشته حال
وزرهی دور و دراز
داده پیوندم با فکر زوال

پرده ای میگذرد
پرده ای می آید :
می رود نقش پی نقش دگر رنگ می لغزد بر رنگ
ساعت گیج زمان در شب عمر
میزند پی در پی زنگ :
دنگ...دنگ...
دنگ...