«هيچ سرنوشتي نيست كه با تحقير مغلوب نشود»

زندگي يعني چه؟ زيستن به هر قيمتي يا با سربلندي زيستن؟ كيست كه بگويد زندگي اش از آخ و تفي كه عابري مسلول بر روي پياده رو مي اندازد با ارزش تر است؟ اگر كسي هم بگويد بي شك دروغ مي گويد.تا بفريبد خود را و ديگران را، چرا كه بشر به اين خودفريبي نياز دارد! يا دنيايي بس محقر دارد و با ديدي كودك وار به قضيه مي نگرد.هر كسي كه معجون تلخ زندگي از حلقومش فرو مي رود يا فقير است يا غني. فقرا كه مرض فقر نفسشان را به شمارش انداخته، زندگي شان مانند زندگي يك اسير جنگي در اردوگاه كار اجباري است، اردوگاهي كه گريز از آن تنها هنگامي ميسر است كه تنشان نفس كشيدن را فراموش كرده باشد. زندگي اغنياء نيز كه آرزوي فقرا است، چندان فرقي با زندگي فقرا ندارد. آنان نيز به مرضي ديگر مبتلايند، درمان ناپذيرتر از مرض فقر نداري. آنان كه پيه هر لذتي را در زندگي به تن خود ماليده اند به فلاتي رسيده اند كه هر وجب از آن با وجب قبل و بعدش يكسان است. اينجاست كه لذت نيز رنگ مي بازد و به ملالتي كشنده مبدل مي شود. اغنياء نيز كه از ملالت زندگي به ستوه آمده اند، چاره اي ندارند جز اين كه بدنبال لذتي نوين بگردند، غافل از اين كه تأثير اين مسكن نيز موقتي است، و درد زندگي را هيچ دارويي درمان نمي كند و اين كار عبث جايگزين كردن دردي كهن با دردي تازه است. شوپنهاور آن فيلسوف تنها و بد بين كه بدبيني اش همسنگ واقع بيني است زندگي را چنين به تصوير مي كشاند:      «زندگي آونگي است كه ميان رنج و ملامت در نوسان است»

حال كه مي دانيم  اين زندگي با هر مصداقي بسان سرنوشت سيزيف است كه توسط خدايان به دردناك ترين شكنجه يعني انجام كاري بيهوده براي هميشه محكوم شده بود و آن همانا بالا بردن سنگ از كوه و غلتيدن آن به پايين، پس از هر بار صعود بود. در كنار لذات گذرا ورطه هاي عميق غم و اندوه جاي دارد. چرا هنوز زنده ايم؟ و چرا هنوز به پرداختن قسط هاي وامي مي پردازيم كه طبيعت با تولد بر ذمه ي ما نهاده است با بهره اي بس افزون تر ازوام؟چرا هنوز چرخ زندگي با ناله اي دلخراش به پيش مي راند؟ آيا راهي براي نگهداشتن آن نيست؟ بي شك خود كشي علاج كار نيست چرا كه معلول را از بين مي برد نه علت را و آن كس كه دست به انتحار مي زند بايستي جانش را خيلي دوست داشته باشد. علت همان ميل به زندگي است، كه همواره عقل آدميان را زير سيطره ي خود دارد. بايستي ريشه ي اين ميل را در وجود خويش خشكاند اما چگونه؟ به گمانم با زدن قيد دلبستگي ها ، بي تفاوتي مطلق نسبت به همه چيز ، به همه كس، به همه ي عقايد و آرزوها . با زندگي بايد چنين معامله اي كرد و اين گونه است كه تير طبيعت به سنگ مي خورد و مي فهمد كه انسان عاقل از دام وي گريخته است . آري انتقام از طبيعت با قهر از زندگي .

«با سر بلندي بايد مردن آنگاه كه نتوان با سربلندي زندگي كردن»