آن بادبان شكسته<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

از اين
 
از اين شكسته پر
 
از اين شكسته زورق پندار
 
ازاين به آب داده گنج و حوصله و باور
از اين
 
بر تن دريده جوشن رويا
 
ازكف پريده تيغه ي منطق
از ديدگان تجربه هاي كور
 
از اين
از اين شكسته
 
لب به عبث بسته
 
تن به كفن شسته
 
از راههاي آبي ناممكن خيال
 
تاممكن محال
 
بي خوف موج خيز گذشته
چه مي پرسي ؟
 
پرسنده گفت
 
مرد
 
آندم كه با تمامي خواهش
 
با عطش ات ناشناخته
سوداي گنگ كدام ايمان
 
افكند پنجه به جانت
بي اختيار
در بي كران شراع گشودي ؟
 
اي دستاختيار به سكان
 
بي پاي اعتبار ؟
 
اي مرد ساحلي
هرگز از بادبان شكسته ،سخن از جهت مپرس
 
با او سر تفاهم
با ابر و باد نيست
 
با او
 
ز سختيبراده ي الماس
 
و ساحل نجات
 
با او
 
از كوره راه آبي و گرداب دم مزن
اي ساحلي
 
از بادبان شكسته ز اعجاز دم مزن
 
او خود خود
دگر ناخدايكيست ؟
اي ساحلي
 
نه هر كه خطر كرد
 
بازي استنطاق را
 
هست مستحق
او با سكوت نگاهش
 
مستنطقي است
 
بي رحم و بي زوال
با قفل هاي لبانش
ما را نشانده است
 
در جاي اتهام ؟
 
بازيگريست كه ما را
 
بازيچه كردهاست
آنگه كشانده است
 
در حد اين مقام ؟
 
پرسيد ديگري
 
افسانهگاهواره ي افسون است
 
قفل سكوت بي سببي نيست
 
در آن اشارتيست
 
و هربهانه روزنه اي بر كنايتي ست
هان گوش باش
در زنجموره ي اين تخته پاره ها
 
بي شك روايتي ست
آن بادبان شكسته
آن ناخدا
 
قفل از لبان شكست ، لببر جواب بست
با شوق
 
بي تاب و پر توان
 
رفتم ، تا دور ، دور ديد
 
بر ساحلي غريب
 
مردي در انتظار
چله نشين
گفت
 
خاكت كجاست قاصددريا
 
گفتم كه
 
آب
 
پايت ؟ بر روي تخته ي تابوت
 
خنديد آنچنانكهمحال است
 
دردش ز شانه ام بگريزد
 
گويي كه درد ، درد هزاران نسل
با خندهاش دمادم پي در پي
در ناي استخوانم
 
در خونم
 
در نهفت روانم
 
مرغيپر زد و ناليد
 
فريادش از تمامي اقصاي در گذر
 
و باد و بادبان رجز خوان
 
در دست باد
 
واي
 
اين بود آنچه رفت
 
و آنچه ماند
 
از آنچهماند
 
در مشت استتار
 
حرفي بزن
 
اي تشنه گوش
 
ديگر چنان بگفته ي آنمرد
 
آن بسته دل به وسوه ي پوچ انتظار
 
با شك و با يقين
در انتظار قاصددريا
 
دل بسته بودم ، آه ... كه هر فرياد
تكرار بود ، تكرار پوچ مكرر بود
 
نقشي
بر آب ها و گمان ها
و ناخدا
خاموش گشت
 
شايد كه رفته بوددر انديشه اي محال
 
ناگاه پرسيد
 
زان ميانه كسي بي تاب
 
و پرسشي پياپي
آنكه چه رفت ؟
 
و ناخدا به خود آمد
 
چيزي نگفت و گفت
 
دگر هيچ
وبادبان قايق آواره اي شكست
 
از هر شكسته پاره ، ندا برخاست
آن انتظار منجمد
آن ديدگان سپيد
 
و با التجاي گفت
 
هر چند نارساي پيامي
 
بي سودگفته اي
 
خبري
 
حرفي
هر چند نارساي پيامي
 
من زنده ام
 
مردانانتظار نمي ميرند
 
از آنجا بگو
از ساحل اميد
از كرانه ي ابهام
 
گفتم
 
گريستن
يا در بهانه سوگ نشستن
بي انتظار و بيهوده زيستن
 
مرد سپيد چشم
چنين گفت : چه بيهوده گفتني
 
برگرد
 

/ 1 نظر / 4 بازدید
EBGH

علی عزيز در سال نو آرزومند اينم که به آرزوهايت برسی . انتخاب شعرت ستودنی است . پايدار باشی .